به شکوه حضورش...
دیروز آمد
و باز همه چیز بهتر شد....
هزاران حرف برایش داشتم ، نشد !
حرفهایم را نوشتم،باز هم نشد!
و او امروز ،
دوباره رفت ....
.
.
بعضی از آدمها وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند!
آدمهای شگفت انگیزی که در زمان بودنشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم، آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم......
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 14:30 توسط سمانه
|
