خدا، ماه به دست نور می پاشد بر دلها..

من ماه را می بینم،
در دیاری که مردمانش همه در شب خفته
و خدا، ماه به دست نور می پاشد بر دلها...
اینجا همه خوابند و ماه هم در خواب است و خدا ماه در دست ...
به زیبایی ماه را در آغوش گرفته است . تا بیدار نشود .
و خدا : ماه به دست نور می پاشد بر دلها..
در دیاری که مردمانش همه در شب خفته ، من کمی نور بر می دارم
بر آسمان شب گرفته ی دلم نقش یک ماه را می زنم...
و خدا به خانه می آید . رنگ بر می دارد و ماه را مهربان تر می کشد...
صادقانه تر....بی رنگ تر ...
با یک دل در سینه اش ...
و نگاهش که شاید ببیند انعکاس حضورش در نگاهم را .
تمنای بیدار ماندنش را... صدایم را...
و من آرام می گیرم و آرام می خوابم.
در دیاری که مردمانش همه در شب خفته
و خدا باز هم بیدار،
ماه به دست نور می پاشد بر دلها...

