شادم...

سخت است نوشتن...
از آن رو که نیاموختم و کس را فرصت آموختنم نبود شادی را به کلمه درآوردن!
من شادم، و بیش از آنکه شاد باشم آرامم و خوشبخت...
زندگی دارد رنگ هایش را بی وقفه به رخم می کشد و مرا جز لبخند شکر چیزی بر جای نمی گذارد.
طعم این شادمانی آنقدر طبیعی به نظر می رسد ،
که گاه از یاد می برم چند وقتی بیش نیست که می چشمشان.....!
از یاد می برم نا مهربانی آنان که نهال ام را شکستند !
از یاد می برم ....
از یاد می برم ...
از یاد می برم ،تمام آن شکستن ها را...
خدای من...
دلم گرم مهربانی توست....
شادم ، بر این جوانه ی تازه که از همان ساقه ی شکسته روییده
و برای شاد بودنم همین دلیل بس که قلبم خالی از هر کینه ای است...
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 14:7 توسط سمانه
|

