می خواهم بروم...

می خواهم بروم به نا کجا آبادی دور ،
به سرزمینی سبز ،
به گندم زاری شاید...
و این بار با همان دامن سفید رویاهای کودکی .
می خواهم چشمهایم را ببندم و با دستهایی باز پروانه وار بدوم...
و برای لحظه ای،
و شاید تنها برای لحظه ای!
افسانه ی تمام درد ها را به گوش باد بسپارم
و با شادی، تمام لحظه هایم را زندگی کنم..............
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 17:33 توسط سمانه
|

