تبليغاتX
من در پی خویشم







من در پی خویشم

و خدا هست و همین بهانه برای تا ابدیت زیستن کافیست...

به شکوفه های سپید می اندیشید.....

 بوی بهار می آمد انگار......

  و درخت در واپسین روزهای زمستان به شکوفه های سپید می اندیشید ،

   که در بهار گذشته فراموش کردند جوانه زنند..!

   و به پرنده های خوش الحانی که راه شاخه هایش را گم  کرده اند...!

  در بهار گذشته، قلبش در حسرت جوانه زدن مانده بود...

  و باغبان پیر هم  دیگر سری به سایه اش نمی زد....

  تا روزی تنه اش  تکان خورد... 

  و دل پیرش به لبخندی تازه شد....

  در خیالش توپی بود و شیطنت های کودکانه....

   و شاید منقار پرنده های مهاجر...

   تکان ها بیشتر و بیشتر شد......

 و درخت به زمین خم می شد...

   در دل اما، به شکوفه های سپید می اندیشید....

   زمستان رفت....

  و بهار  کودکی را دید که بر  روی کنده ی درخت پیر نشسته 

  و تنها جوانه ی درخت را نقاشی می کند....

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 12:59 توسط سمانه |