تبليغاتX
من در پی خویشم







من در پی خویشم

و خدا هست و همین بهانه برای تا ابدیت زیستن کافیست...

مداد سفید

 

 مشق هایش هنوز ناتمام مانده بود که مداد سیاه ، ناگهان شکست...

خواست از نو بنویسد ( بابا آمد ) ها  را ، مدادش اما بار دیگر شکست .

و اینبار دل دخترک هم، با صدای نوک مداد ناگهان شکست ...

پاسی از شب گذشته بود ،   مشق هایش اما هنوز نانوشته مانده بود .

قطره ای از چشمان کوچکش چکید .....

مداد سفید اشک دخترک را دید...

خواست کاری بکند...

نمی دانست اما ... دل مهربانش رنگ بی رنگی دارد...

دخترک خوابش برد ...

و مداد سفید تا صبح از روی( بابا آمد) ها نوشت ونوشت ...

تا کوچک وکوچک تر شد...

صبح وقتی دخترک چشمهایش را گشود ،

بابا در سفیدی آمده بود...

مداد سفید اما،

در سفیدی مشق های نانوشته رفته بود...!

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 18:26 توسط سمانه |