کفش دوزکی از خجالت مرده...

دخترک بی تاب مهر بود،بی تاب مدرسه
بی تاب دوست، کتاب .......
دلش اما گرفته بود......
لباسهایش پر بود از کهنگی
و کتابهایش بارها از درز کیف به زمین افتاده بود....
و پاهایش می دانست، سنگ یعنی چه....
به زیر درختی رفت وقدری نشست،
از بالای درخت کفش دوزکی به پایین افتاد.
دخترک خندید.... باز صورتش جوانه زد...
کفش دوزک را روی کهنگی کفشش گذاشت
و برایش آواز کودکانه ای خواند ...
ساعتها گذشت، فرشته ای از آن کوچه می گذشت...
دخترکی را دید که چشمهایش را بسته و هنوز دعا می خواند...
و روی کفشش، کفش دوزکی از خجالت مرده.........................
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 13:48 توسط سمانه
|

