تبليغاتX
من در پی خویشم







من در پی خویشم

و خدا هست و همین بهانه برای تا ابدیت زیستن کافیست...

که چرا خانه ی کوچک ما زنگ نداشت!

 

خواستم کودکی ام را معصومانه در آغوش بگیرم

و به یاد آوردم کوچه باغی را که مرا می برد تا مدرسه...

من می دویدم، و هر بار نگاهم به زنگ زیبای خانه ای می افتاد 

 و از خود می پرسیدم :   که چرا خانه ی کوچک ما زنگ نداشت!!!

هر بار که می دویدم جلوی آن خانه می ایستادم

و برای شنیدن  صدایش زنگ می زدم ،

و بعد صدای مردی بلند می شد

و من ترسان با پاهای کوچکم  تمام مسیر را تا مدرسه می دویدم!

 تا یک روز وقتی انگشت های کوچکم را به سختی به زنگ رسانیدم ،به ناگاه در خانه باز شد.

و مردی تمام بدبختی اش را بر سر کودکی ام، فریاد زد

 به یک باره ،تمام وجودم لرزید ............

و آنقدر ترسیدم که لباسم تر شد......................!

و حال از خدا می خواهم  کاری نکنم تا کودکی ،

در مسیر دویدنش لحظه ای به داشتن حتی زنگ خانه ام آرزویی کند ...!

و اگر روزی به خاطر قصورم زنگ خانه ام را زد ،

با فریادم شیشه ی کودکی اش را نشکنم....

خدایا یاری ام کن.......

 اگر روزی...

 جایی ...

چیزی را شکستم...

 آ ن،  ( دل) نباشد.....

آمین...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 22:56 توسط سمانه |