که چرا خانه ی کوچک ما زنگ نداشت!
خواستم کودکی ام را معصومانه در آغوش بگیرم
و به یاد آوردم کوچه باغی را که مرا می برد تا مدرسه...
من می دویدم، و هر بار نگاهم به زنگ زیبای خانه ای می افتاد
و از خود می پرسیدم : که چرا خانه ی کوچک ما زنگ نداشت!!!
هر بار که می دویدم جلوی آن خانه می ایستادم
و برای شنیدن صدایش زنگ می زدم ،
و بعد صدای مردی بلند می شد
و من ترسان با پاهای کوچکم تمام مسیر را تا مدرسه می دویدم!
تا یک روز وقتی انگشت های کوچکم را به سختی به زنگ رسانیدم ،به ناگاه در خانه باز شد.
و مردی تمام بدبختی اش را بر سر کودکی ام، فریاد زد
به یک باره ،تمام وجودم لرزید ............
و آنقدر ترسیدم که لباسم تر شد......................!
و حال از خدا می خواهم کاری نکنم تا کودکی ،
در مسیر دویدنش لحظه ای به داشتن حتی زنگ خانه ام آرزویی کند ...!
و اگر روزی به خاطر قصورم زنگ خانه ام را زد ،
با فریادم شیشه ی کودکی اش را نشکنم....
خدایا یاری ام کن.......
اگر روزی...
جایی ...
چیزی را شکستم...
آ ن، ( دل) نباشد.....
آمین...

