نظری به من افکن....

گاه جمله ای کوتاه ، دنیایت را زیرو رو می کند......
مثل طعنه ای ناگهانی در پیاده رویی شلوغ...
بر می گردی ،و شاید تازه بفهمی تا کجا آمده ای....!
و راستی این همان راه بود؟!
ولی نه انگار دور شده ام ....
خیلی دور....
و گویا باز هم به تماشای عروسکی مشغول شده ام...!
نمی دانم چند شنبه بود ،
آن صبح که با خواب آلودگی تلویزیون را روشن کردم...
برنامه ای بود .... و جمله ای که خواب را از سرم پراند.....
(شیخ در خیابان می رفت درویشی آمد سنگی برداشت و به زیر عبا برد
و میوه ای در آورد. همگان شگفت زده شدند ولی شیخ بدون تحیر لبخندی زد و گفت :
خوب که چی!
این کار را برای دنیایت کردی
برای آخرت ات چکار کردی؟؟؟! )
و من یاد آوردم شگفتی های بی سببی را که از دست سازه های خود دارم...
دل مشغولی های فریبنده که دنیایم را پر کرده ...
خدایا....!
قرا ر بود که در نوشته هایم فقط تو باشی ...
قرار بود برای تو بنویسم....
قرار بود ....
قرار بود......!
و راستی قرار به چه بود!
ومن باز گم شدم لابه لای شگفتی های دنیای اینترنت
در ، به من سر بزن ها.....
خوب می نویسی ها....!
و چقدر هیجان داشت ، تعداد نظرات...!!!!!!!!
این جمله مثل طعنه ای مرا به عقب برگرداند
خوب که چی..!
با خود گفتم : چه اهمیتی دارد اگر حتی همه ی دنیا نوشته هایت را بخوانند
اما نتوانی با کلمه ای دلی را به یاد خدا آوری.....
چه اهمیتی دارد آمد و رفت های بی سبب!
من به روزم های همیشگی!
قشنگ می نویسی های تکراری...!
چه اهمیتی دارد ، وقتی تو را گم کرده باشم ...
خدایا....!
نظری به من افکن
تا تنها نظر تو مرا از تمام دنیای مجازی بس باشد.......
