یادت هست...

مهربانم، یادت هست.........!
نمی دانم پاییز بود یا سه شنبه
آنروز که بر سر تمام کودکان شهر دست کشیدی ولبخند زدی....
خوب یادم هست...
آنروز پشت تک درخت شهر ایستاده بودم و می نگریستم
به تو ،به دستهایت،به لبخند همیشگی ات...
گفتم شاید ،شاید صدای نفسهایم را بشنوی...
شاید، شاید صدای فریاد دلم را حس کنی...
و اکنون سالها گذشته است و تمام بچه های شهر بزرگ شده اند الا من!
که هنوز پشت آن درخت ایستاده ام...
و مصرانه سعی می کنم ،کمی بلند تر نفس بکشم...
کمی بلند تر................!
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 16:57 توسط سمانه
|

