
گاهی همه ی مسیرها به انسان مورد نظر مسدود است!
و کسی برای هم صحبت شدن از جمله ی ساده ی :
هوا کمی سردتر شده است فراتر نمی رود...!
زیر آسمان چند رنگ شهر ،میان آدمهای هزار چهره،
حرفهای پر از رنگ ، پر از همیشگی...
گاه احساس می کنی ،بند بند وجودت را درد ناشناخته ای فرا گرفته است....
وبغضی از جنس ابری کوچک در نگاهت می بارد....
می خندی اما در نگاهت ،ترنمی معصومانه التماس بارش دارد.
کاش فردا وقتی در صف اتوبوس ،حرفی از گرانی بلیط شد.
و یا در مغازه صحبت از گل زدن به دروازه ی فلان تیم شد...
می فهمیدیم......
کاش می فهمیدیم...
واژه ای در قفس است....
احساسی پشت حرفهای ساده ی روزمره، زندانی ست.....
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 1:58 توسط سمانه
|

یه روز یه دختر کوچولو موقع بازی در باغ عاشق گل آفتابگردان شد...
گلی که ریشه اش تو زمین بود و برگ هاش رو به آسمون....
از اون روز به بعد دخترک هر روز به باغ می رفت و به گلش آب می داد .
گاهی دوست داشت با برگهای آفتاب گردان به آسمون بره و به خاطر گلش
روی ماه خدا رو ببوسه...
اما یه روز خارهای گل دستهای کوچکش را زخم کرد...
دخترک دردش گرفت و گریه کرد ....
اما وقتی چشمهای مهربون گل را دید با صدای کودکانه فریاد زد:
دوستت دارم.... فقط همین....
و باز فردا دخترک با یه سبد پر از مهربونی به باغ اومد....
و باز خارهای گل دستش را زخم کرد...
و باز دخترک دردش گرفت ....
اما گریه نکرد ...!
فقط سکوت کرد و عاشقانه گلش را ناز کرد .....
آخه دخترک عاشق شده بود.......
وعشق تنها لطافت برگ های باران زده نیست.....
در خشکسالی باران هم عاشق باید بود............
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 17:41 توسط سمانه
|