شیشه های مات...
من صدایش را می شنوم...!
گوش کن... تو هم می شنوی...؟
صدای همان بچه ی سیه چهره ای ست که کتی سپید بر تن کرده بود و تو صبح او را در خیابان دیده بودی اش .
همانی که با یک دستش فال می فروخت و با دست دیگرش زندگی را می چرخاند.
همانی که فالهایش در غربت دلهای آهنی مردم ناخوانده ماند...
گوش کن...
من صدای گریه اش را می شنوم، حتی وقتی که بی صدا می گرید!
کاش می توانستم یک روز خریدار همه ی فال های بچه ها باشم...
آنروز که اشک از صورت خاک گرفته ی همه ی بچه های خیابانی شسته شود...
.... و بچه های خیابانی
بچه هایی که راه بهشت را گم کرده اند...
و بال هایشان را در کاسه هایی که به دستشان داده اند می فروشند...
بچه هایی که هر روز از پشت ویترین فروشگاه ها لباس می خرند...!
ازپشت پنجره ی گرم یک اتاق سرما را تحمل می کنند...!
و عجیب است ،خود کودک اند و مادری می کنند....!

