و هر صبح با صدای سلامت بیدار می شوم
وبا حس نوازشت هوشیار می شوم...
و می روم ،انگار تنها باید رفت بدون فکر کردن به اینکه چرا باید رفت!
مسیر پر است از رد پای تکراری هر روز من، و هر راننده انگار با صدای آشنای تو توقف می کند و من کنار تو می نشینم باز سر کرایه با تو بحث می کنم شاید برای عمرم از تو تخفیف می خواهم! و تو چه مهربان می پذیری وقتی مابقی حقم را از تو می گیرم با لبخندی اسکناس را می فشاری می دانم که حقم نیست وتو تنها بخشش کردی...
ولی می دهی و من گستاخانه احساس قدرت می کنم!
همچون کودکی که اسلحه ی پلاستیکی دارد و مادر برای شاد کردنش تسلیم میشود!
ومی بالم به غرور پلاستیکی که دارم و تو می خندی به قدرتی که ندارم....
و باز سوزش سرد آفتاب و باز یک دالان آبی که می شود رویش راه رفت
می شود رویش ایستاد و نگاه کرد ، به پایین به مسیری که میرود و انسانی که در هراس از گذشتن همین مسیر است ...
و باز همان جای همیشگی صدای تو نزدیک تر شده است صدای تو حالا هیاهو شده است میرسم به همان جایی که تو قسمت شده ای ،به شماره دل هر بچه ای خدایی هست...
تو در صدای صادقانه سیما محو شده ای در خجالت محمد رضا ، در شیطنت بهراد و باز پرم از حس با تو بودن....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 11:19 توسط سمانه
|
خداوندا...
هوس دیدن دنیا مرا از بهشتم دور کرد...
و لمس خاک زمین مرا از آغوش مهربانت جدا کرد...
وهر روز دور تر و دور تر...
تا جایی که همه جا آدم بود!
و آنگاه بهشت از دستم افتاد و هزار تکه شد...
و من اشکبار به بالا نگریستم، نه، دلم بهشت نمی خواست...!
گریه ام از این بود...
دیگر دستهایم به آسمان نمی رسد....
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 0:28 توسط سمانه
|
و گاهی هیچ زیبا تر از هر کلام رسایی است!
وحتی ایستادن نزدیک ترین قدم به رسیدن است!
و تو چه زیبا سکوت میکنی... چه آرام فریاد میزنی و بی ادعا اوج میگیری.. و غرقی در صدای نامفهوم کودکی که بی دلیل میخندد در مسیر پرواز پرستویی که بی هدف پر میزند. و تو انگار تنها یک حسی که گاه اوج می گیرد و گاه معصومانه فراموش میشود ...و تو انگار هستی، هستی، همه جا هستی ...
و کاش میدانستم که چه تعداد تو را دوست دارند .و چه تعداد مریض تنها تو را و نه برای درمان دوست دارند. وچه تعداد گرسنه تو را در طعم نان می یابند...
تو هستی زیر بمب های هوایی، زیر آوار فلسطین، زیر تابوت که لفظت پیداست
ونمیدانم در این ثانیه ی زود گذر ، به که می اندیشی...
شاید لحظه ای یاد من از خاطر تو می گذرد
و که شاید دل تو نیز برایم تنگ است...
و نه این که عشق دو سر دارد ، سر به تن وابسته ست
من تو را می بینم ... همه جا... هر روز...
من تو را از نگاه دیگران می فهمم. من تو را در تاریکی چشم دیگران می بینم.
و چقدر دل تنگم ..... وچه ساده خوشبخت...
تو هستی ...و مهم این است که تو را می بینم. شاید فردا یا که فردای فردا های فردا!
نمی دانم اسارت تا کی...
ولی من تو را می بینم
من یقین دارم که تو را می بینم...
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 12:30 توسط سمانه
|