تبليغاتX
من در پی خویشم







من در پی خویشم

و خدا هست و همین بهانه برای تا ابدیت زیستن کافیست...

تو پیدایم کن....

 

احساس می کنم....

 چیزی را در گذشته جا گذاشته ام که ارزش نگه داشتن را داشت....

انگار با دو دست گوشهایم را محکم گرفته ام ،

تا صدای ناله ای آرامشم را بهم نزند.

چشمهایم را بسته ام تا مرگ کبوتری، مرا حتی به فکر هم فرو نبرد!

من این روزها ،تهی از درد عشق تنها در مسیری افتاده ام

که گویی  تنها باید رفت ، بدون هیچ وقفه ای شاید......

 اما این روزهایم را چیزی پر کرده ...

شاید از جنس همان جامانده هایم...

از جنس همان دلتنگی های شیرین...

و شاید از جنس تو....

محبوب من....!

مرا دیگر روی آسمان دیدن نیست!

من همین ام ....

با همان دستهای بر چشم مانده...

 من همین ام ....

با همان نشانی های ساده....

اگر  دلتنگی هست ،

این بار من نمی گردم....!

تو پیدایم کن...........

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 7:22 توسط سمانه |

تو بمان با من...

می خواهمت ،در این روزهای یخ زده...!

در این ترس های مه گرفته ...!

می خواهمت ....

بیشتر از همیشه....!

 (و به تو می اندیشم

ای سراپا خوبی...

تک وتنها ،به تو می اندیشم.

همه وقت ...

همه جا...

تو بمان با من ، تنها تو بمان...!

تو بمان ....

تنها تو بمان..........

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 0:57 توسط سمانه |

پست آخر...

 

  مهربانم....!

هر از گاهی توقف بین راه فرصت خوبی است

 برای دیدن مسیر طی شده و نگریستن به مسیر پیش رو.

 آری،  گاهی اوقات برای رسیدن باید نرفت!

 باید بدانیم در قبال به دست آوردن ها ،

چه چیزهایی را از دست می دهیم....

و خوشحالم که تو  این را دانستی

تا مرا ، ذره ذره از دست ندهی...!

 به پاس تصمیمت ، من نیز ....

.

.

خداحافظ ......

 همین حالا.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:22 توسط سمانه |

ای معلم....

خدایا ...

 من امروز  تو را در معصومیت بچه ها دیدم

در آن کلاس پر هیاهو ....

در  لبخند بهنام،  به هنگام  باز کردن هدیه اش 

در  خجالت امید که می خواست  بگوید : روزت مبارک....

اما انگار فراموش کرد!

و در آن جمله ی  زیبا  که دلم را لرزاند :

 (تمامی جنبندگان روی زمین و ماهیان دریا و هر موجود زنده ای در آسمان و زمین برای معلمی که نیکی به مردم بیاموزد ، طلب آمرزش می کنند )

 .

.

 خدایا...

 آمرزش می خواهم برای همه ی آنان که آموختند به من مهربانی را....

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:5 توسط سمانه |

شادم...

سخت است نوشتن...

از آن رو که نیاموختم و کس را فرصت آموختنم نبود شادی را به کلمه درآوردن!

من شادم، و بیش از آنکه شاد باشم آرامم و خوشبخت...

زندگی دارد رنگ هایش را بی وقفه به رخم می کشد و مرا جز لبخند شکر چیزی بر جای نمی گذارد.

طعم این  شادمانی آنقدر طبیعی به نظر می رسد ،

که گاه از یاد می برم چند وقتی بیش نیست که می چشمشان.....!

از یاد می برم نا مهربانی آنان   که  نهال ام را شکستند !

از یاد می برم ....

                    از یاد می برم ...

                                           از یاد می برم ،تمام  آن شکستن ها را...

 خدای من...

دلم گرم مهربانی توست....

 شادم ، بر این جوانه ی تازه که از همان ساقه ی شکسته روییده

و برای شاد بودنم همین دلیل بس که قلبم خالی از هر کینه ای است...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 14:7 توسط سمانه |

می خواهم بروم...

می خواهم بروم به نا کجا آبادی دور ،

به  سرزمینی سبز ، 

به گندم زاری شاید...

 و این بار با همان دامن سفید رویاهای کودکی  .

می خواهم چشمهایم را ببندم و با دستهایی باز  پروانه وار بدوم...

و برای لحظه ای،

و شاید تنها برای لحظه ای!

افسانه ی تمام درد ها را به گوش باد بسپارم

و با شادی، تمام لحظه هایم را زندگی کنم..............

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 17:33 توسط سمانه |

حول حالنا الی احسن الحال...

 

پروردگارا........

مگذار دعا کنم مرا از دشواریها و خطر های زندگی مصون بداری بلکه دعا کنم تا در رویارویی با آنها شجاع و بی باک باشم ...

مگذار از تو بخواهم که درد مرا تسکین دهی بلکه توان چیرگی  بر آن را به من ببخشی...

پروردگارا....

دلم را همچون نی لبکی چوبین بر لبهای خود بگذار و زیبا ترین نغمه ها یت را در فضای زندگی مردمان مترنم کن!

چنان بنواز دلم را که هر جا نفرتی هست عشق باشم من !

هر جا زخمی هست مرحم باشم من !

هر جا تردیدی هست ایمان باشم من!

هر جا نا امیدی هست امید باشم من!

 خدایا توانم ده تا دوست داشته باشم بی چشم داشت

و بفهمم دیگران را حتی اگر نفهمند مرا...! 

+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 13:19 توسط سمانه |

کتابی به بهای 350 ریال!

مادر صدایم می زند ...

من اما در انبار، غرق کتابهای قدیمی ام .

کتابهای کودکی  پر بود  از کهنگی و غبار ...

و دست خط های کودکی  پر بود از غلط های  املایی!

پر بود از نباید های نگارشی...!

در پس آن همه غلط دلم برای آرزوهایی تنگ شد ،

که صحیح تر از تمام درست های بزرگی ام بود...!

صفحه های سفید جا مانده از مشق شب را جدا می کردم ،

با نخ کاموایی قرمز می دوختم ،

کاغذ رسم را تا می زدم تا جلد کتابم شود .

و با اشتیاق  قصه هایم را در آن می نوشتم.

 و در صفحه آخر با غرور می زدم:

نویسنده و نقاش :

 سمانه

و در پشت جلد کتاب :

قیمت خریدار  35۰ ریال!

و منتظر می ماندم تا کتابم را بخرند ...

کتاب هایم اما...... هیچ گاه خوانده نشد .

و من ، از نو می نوشتم .

با   ذوقی دوباره

اما  هیچکس...،

 ....اشتیاقم را  حتی به بهای 350 ریال نخرید.....!

مادر هنوز صدایم می زند...

اشکهایم را پاک می کنم ...

و آهسته می گویم:

..................................................جانم!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 11:38 توسط سمانه |

و تو هستی...

   

اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست

 او جانشين همه نداشتن هاست

 نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است

 اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

 و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد

 تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی

 ای پناهگاه ابدی

 تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی ............

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 17:34 توسط سمانه |

این روزها...

این روزها چیزی شبیه به سنگ توی دلم گیر کرده ...

درد نیست غصه هم شاید نباشد آنچنان عذابم هم نمی دهد

 هرازگاهی یادش می افتم و سنگینی اش را از نو حس می کنم

 نفس می کشم، مواظبم سر خود نشود

و به دردم نیاورد  موفق هم می شم........

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 13:55 توسط سمانه |